صفحه اصلی
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
محمد ادریس بقایی
لینک دوستان
عرفان شمس تبریز
حضـــرت بیــــدل رح
حضـــرت بیــتـاب رح
حضـــرت بسـمل رح
استـــــاد بیــــــرنگ
میـــر زیورالـــدین رح
عبدالحمید اسیر رح
شیخ سعـدالدین رح
جنـــــــون شوکتــان
پیـــــــــــرهــــــــرات
حضرت قاری عبداله
صوفی عشقری رح
فخر عرفـان دوست
ارغنــــــــون عشق
شمــــس فــــروزان
حریـــــــم عشـــق
نگـــــــــــــــــــــــاه
منیـــــــر سپـــاس
ظــــــــریفــــــــــی
ســــــــاغــــــــــــر
هــارون راعـــــــون
ذبیـــــــر هجــــران
انجیـــلا پگاهــــــی
عزیــــــــزه عنــایت
پرویــــز کـــــــــاوه
سمیــع رفیــــــــع
نادیـــــه فضــــــــل
دختــــــر افغــــــان
انجمــــــن قلـــــم
مـــــــــرواریــــــــد
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگــی بود
سلام های مملو ازصفا و صمیمیت مرا پذیرا شوید!
ازعشق و محبت گفتی و از حادثه و یکجانبه نبشتی!
مجنون گرعشقی میداشتی به کاسه لیلا خون میداشتی. درلباس قیس به کاسه لیلا خون نداد، مجنون گفت ای لیلا خون دارم لیک الان کارد ندارم ، لیلا چی کند دیگر خاک های عالم را بسر خویش پاش دهد.
این لیلا درقبال مجنون بساط امتحان هموار کرده بود، و مجنون نامجنون به لیلا همیشه لاف میزد، لیلا مجنون را به همان دایره کشید، آن محوطه چون شیشه یی بود راست گو، همه سیاهی های قیس را از سفیدی هایش جدا کرد، بلی ان امتحانگاه ثابت ساخت که این قیس عشقی به لیلا نداشته. حالا لیلا دیگر دلش را با آب مجنون ازبرای ازمودن سرد ساخته، لیلا روزی از تنگی این خانه به صحرا گام مینهد ، دیگرهرگز روزی قیس حتی خواب لیلا را نخواهد دید.دیگر برای مجنونی که لاف اغوشته با جنون خود رابرای لیلا میزد، صرف یاد ها و خیالات روزهایشان را با خود میدارد و بس .
روزی قیس به کلبه لیلا قدم گذاشت انجا جز توته کاغذ نمناک اثری از لیلا ندید.آری همان کاغذ خط لیلا بود که به قیس نبشته بود،
قیس عزیز برای تو حرف های دارم کوشش کن بدان عمل کنی.
هرقدر حرفی ازمن گر شنیدی ، شیررا از خاکستر جدا ساز. آن شیر را ازبرای خوبی اش برایت نگهدار و ان کاسه خاکستررا به بیرون بیفگن.
مرا هرگز چون لیلای خود مپندار ، مگر مثل دوستی که در کاروان سرای با او اشنا شدی قبول کن، حالا این دوست دروقت سحراز بستر خود برخواسته و به منزل خویش روانه شد ، تو هم کوشش کن به منزل خود روانه شوی.
چون ذره ای بســـــوی ثریـــــــا روانه ام
چون قطره بـــــــــه بستــــر دریا روانه ام
مانند برگ خشــــک که افتــــــد بچنگ باد
ازخود خبــــر نیم کــــــــه کجا ها روانه ام
چون گرد باد بستـــــه بخویــش زخود رها
بی پاوسربدامن صحــــــرا روانــــــــــــه ام
چون سایه ای که نیست بجز عجزمایه اش
افتــــــــــاده روبــــه خاک تمنا روانــــــه ام
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦ - محمد ادریس بقاییاین وبلاگ متعلق به محمد ادریس بقایی می باشد
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٥ - محمد ادریس بقایی